تراجنسی

آبی – صورتی

این نوشته ، برگرفته از مشاهدات امروز من بود در فاصله طی شده چند ایستگاه مترو. نوشته در قالب فیلمنامه (سعی کردم) نوشته شده. سعی کردم بی طرف باشم که البته شاید هم نباشم (که نیستم!)

فِید این به روشنایی سکوی ایستگاه مترو میرداماد.

داخلی – مترو – بی زمان

پس از چند دقیقه انتظار قطار سر می رسد ، خیلی شلوغ نیست. وارد قطار می شود و جلوی مسافران نشسته ، می ایستد. نگاه مسافران نشسته به ردیف روبرو خیره مانده.

(بلندگو صدا می دهد و قطار کم کم توقف می کند) شهید حقانی

یکی از نشسته ها از قطار خارج می شود. در جای خالی او می نشیند. دلیل خیره بودن نشسته ها را می فهمد. فردی که در ردیف روبرو نشسته ، پسری است با ظاهر دخترانه. کفش اسپرت رنگارنگ ، شلوار جین تنگ با دم پای تا خورده رو به بالا. یک پیراهن سفید با چاک بلندی از بغل ، صورتی کاملا تراشیده ، نگینی به گوش ، چشمانی با لنز آبی ، ابروهای تمیز شده و کلاهی رنگارنگ به سر که موهایش از زیر آن بیرون زده. کنارش پسری نشسته با تی شرت و شلوار جین و موی فشن و با هم مشغول صحبت و بگو بخند هستند.

(دختر دست فروشی سر می رسد ، به پسری که ظاهری دخترانه دارد می رسد و توقف می کند)

دختر دست فروش- (با مکث) تو پسری یا دختری؟

پسری که ظاهر دخترانه دارد- هم دخترم هم پسرم ، نه دخترم نه پسرم. از هر کدوم یه چیزایی دارم.

– می ذاری بهت دست بزنم. تو رو خدا بذا دست بزنم. (و با اصرار به سمت صورتش رفت)

– (در حالی که سعی می کرد جلوی دختر را بگیرد) نه ، آخه واسه چی ، نه.

یکهو دختر عقب کشید و به صورت پسری که ظاهری دخترانه داشت تف کرد. پسر کنار دستی ظاهرا عصبانی شد و ضربه ای به سمت دختر پرتاب کرد که به او نخورد و فحشی حواله اش کرد. دستمالی از جیب بیرون آورد و به پسری که ظاهری دخترانه داشت داد تا صورتش را تمیز کند.

(بلندگو صدا می دهد و قطار کم کم توقف می کند) شهید همت

عده ای پیاده شدند و چند نفر سوار شدند. زن و مردی سوار شدند. به محض ورود چشم شان به پسری که ظاهری دخترانه داشت افتاد. هر دو از پایین به بالا ورندازش کردند. دور لب ها و پوست بینی مرد لحظه ای رو به بالا و مرکز جمع شدند. نشانه تنفر بود. دست بر روی شانه زن گذاشت و به سمت دیگری هدایتش کرد.

(بلندگو صدا می دهد و قطار کم کم توقف می کند) مصلی

دختر دست فروش مسیر رفته را باز می گردد. از جلوی آن دو رد می شود و نگاه سنگینش را دوباره بر آنها می اندازد و رد می شود.

(بلندگو صدا می دهد و قطار کم کم توقف می کند) شهید بهشتی – مسافرانی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه …

از قطار پیاده می شود ، پسری که ظاهری دخترانه دارد هم جلوتر از او پیاده می شود و برای تغییر خط ، مسیر را دنبال می کند. به سکوی ایستگاه می رسد. جلوتر راه می رود. توجه همه را به خود جلب می کند. تقریبا همه سر هایی که چشم شان به او می افتد سر تا پا ورندازش می کنند. تقریبا همه کسانی که ورندازش می کنند ، پوست دور لب ها و بینی شان به سمت بالا و مرکز جمع می شود.

از او گذر می کند و به سمت یک صندلی خالی می رود و می نشیند. پسری که ظاهری دخترانه داشت ، هدفن به گوشش می گذارد و یک مسیر را رفت و برگشت قدم می زند و به هیچ کجا نگاه می کند.

قطار بعدی سر می رسد و سر هایی داخل قطار بر روی او ثابت می مانند…

فِید اوت به تاریکی.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.